گنج

شمارهٔ ۱۹۱

ای ز چشمم شده پنهان و بدل در زده چنگچون بسر میبری ایام درین کلبه تنگ
گشت ز آئینه جان عکس رخت ظاهر از آنکصیقل نور تو بزدود ازو ظلمت زنگ
چشم بد دور چه زیباست بر آن روی چو ماهپیکر سنبل عنبر نفس غالیه رنگ
تا ز زنجیر سر زلف تو دیوانه شدمشادم ایجان که مرا نه غم نامست نه ننگ
تو اگر صلح و گر جنگ کنی محبوبیخوشتر از صلح کس دیگرم آید ز تو جنگ
از سر کوی تو گفتم بسلامت برومخود در آمد ز قضا پای دل زار بسنگ
گوهر وصل تو در کام نهنگست ولیکدر نهم گام و برون آورم از کام نهنگ
بس که خوارم چو نی از قول مخالف دم توهر رگی ناله دیگر کندم راست چو چنگ
دم عصمت مزن و تازه برون آی ز پوستروشنست ابن یمین را که تو بس شوخی و شنگ