شمارهٔ ۱۸۷
تا بر حریر ساده کشیدی علم ز صوفشد شکل یک هلال ز خورشید در کسوف
حسن رخت بسبزه خطت تمام شدنادر مهی که هست تمامیش در خسوف
سطح سپهر پر شود از ماه و آفتابچون نور عارضت رود از روزن سقوف
گر جان چو سایه در پی مهرت روان بودز آن خوشتر آیدم گه کند در برم وقوف
باشد بدور حسن تو یکسر نصیب مادر روزگار هر چه شود واقع از صروف
در حسن یوسفی و عجب آنکه نزد توباشد چنانکه نزد سلیمان ز جان صفوف
ابن یمین سپر کند از جان چو بر کشیداز جفن خویش غمزه جادوی تو سیوف