شمارهٔ ۱۸۴
باد صبا صبحدم بوی تو آورد دوشداد پیامت بمن برد ز من صبر و هوش
دل ببر آمد بجوش ز آتش سودای تووز گذر دیدگان خون دلم شد بجوش
شمع رخت گر زند آتشم اندر جگرهمچو ز پروانه کس نشنود از من خروش
ناله کنان من ز تو پیش که خیزم بپایظلم چو شه میکند چون بنشینم خموش
هر چه تو گوئی بگوی کز لب شیرین توگر چه بود تلخ و تیز یابم از آن ذوق نوش
گر بسرایت رسم پست چو در گشته اممعتکف آستان حلقه خدمت بگوش
از سر کویت سوی خلد برین نگذرمور بطلب آیدم از بر رضوان سروش
ایدل اگر بایدت مرتبه عاشقیز ابن یمین یک سخن از سردانش نیوش
خیز چو سودائیان بر سر بازار عشقآنده دل میخر و شادی جان میفروش