گنج

شمارهٔ ۱۸۵

چو شمع روی تو افروخت در جهان آتشکدام جان که نه پروانه شد بر آن آتش
ز عکس روی تو در باغ و راغ شعله زندز نوک لاله و از شاخ ارغوان آتش
چو بگذرد بدلم یاد شمع طلعت توبسان شمع شود در تنم روان آتش
ز رشک لاله سیراب تست و هیچ دگرکه نیست بی تب و بی تاب یکزمان آتش
حدیث شوق تو با خامه در میان ننهمکه زیر نی نکند هیچکس نهان آتش
بیاد مهر رخت گر بر آورم نفسیشود ز تاب ویم شمع وش زبان آتش
مرا چو شعله آتش دلی بود نه چو شمعکه بسته باشد بر خود بریسمان آتش
بترس ز آه دلم کان چو خط تو دودی استکه زیر دامن آن هست بیگمان آتش
تو سوز ابن یمین خوار و مختصر مشمارکه گیرد از شررش عرصه جهان آتش