گنج

شمارهٔ ۱۷۶

قافیه: انکهمپرس۹ بیت
منم از محنت ایام بدانسان که مپرسو آن بدل میرسدم ز آفت دوران که مپرس
وان که از شست قضا زد ز کمان چرخمبیگمان تیر بلا بر هدف جان که مپرس
من نیم یوسف و از مکر زلیخای جهانتا بحدی شده ام بسته زندان که مپرس
من نه روئین تنم و رستم دستان زندماز کمان ستم آن ناوک پران که مپرس
هر چه ایام بروی آردم از چون و چراشزهره دارم که بپرسم شده فرمان که مپرس
عیب جویان منند ز آنهمه رو و دل مناز هنر هست بد آنگونه گریزان که مپرس
دوش گفتم خردا هیچ خبر داری از آنکداد چندان فلکم بهره ز حرمان که مپرس
گفت کای ابن یمین خسته دل از دور فلکهست در وادی حرمان چو تو چندانکه مپرس
هیچ دانی چه کنی قطع نظر کن ز جهانتا شود بر تو چنان مشکلش آسان که مپرس