گنج

شمارهٔ ۱۷۷

قافیه: لش۱۰ بیت
آمد آنسرو سهی بر گل نشان سنبلششد دلم آشفته تر از سنبل او بر گلش
روز روشن بود گوئی همنشین تیره شببر فراز تخته کافور مشکین کاکلش
گر نه شوریدست و سودائی چرا میافکندهمچو نیلوفر سپر بر آب شاخ سنبلش
میزد آب خرمی بر آتش اندوه منبر هوا لعلی که میافشاند نعل دلدلش
در خمار عشق چشمش ز آن بود دایم دلمکآنچنان سرمست بیند گاه و بیگه بی ملش
مردم چشمم چو خون افشان شود در عشق توهندوئی بینی که دندان سرخ کرد از تنبلش
در شکنج زلف مشکینش دل مسکین منهست چون کبکی که شهبازی کشد در چنگلش
تا خیال او ز رو و چشم من کردی گذرکاشکی از خواب بستی مردم چشمم پلش
آنچنان گلشن که او بر سرو سیمین ساخته استدر جهان جز من کسی دیگر نزیبد بلبلش
بلبل گلزار حسن ار هستیش ابن یمینپس چرا در عالم افتادست ازینسان غلغلش