شمارهٔ ۱۷۵
تا سپهر حسن را رخسار تو ماهست و بسهر سحر در عشق تو کار دلم آهست و بس
بیتو زارم آنچنان کز زندگیم اصحاب راهیچ اگر هست آگهی ز آه سحر گاهست و بس
چشم مخمورت ز بیماری من دارد خبروز پریشانی حالم زلفت آگاهست و بس
باد ره گم میکند در تیرگی زلف توتا نپنداری دل بیچاره گمراهست و بس
بر سر بازار عشقت عقل سودائی منسود خود داند زیان گر مال و گر جاهست و بس
هر کسیرا در عبادت روی سوی قبله ایستقبله اقبال من آنروی چون ماهست و بس
رخ چه پنهان میکنی ز ابن یمین کاندر جهانخود همیدانی که از جانت نکو خواهست و بس