گنج

شمارهٔ ۱۷۴

دل بزنجیر سر زلف تو در بستم بازمن دیوانه و از بند خرد رستم باز
مطلب هوش زمن کز می عشقت قدحیبهوس خوردم و چون چشم خوشت مستم باز
مستی و عاشقی من همه امروزی نیستمن درین کوی بسی بوده ام و هستم باز
من و تو به ز کجا تا بکجا دورم بادتوبه گر بود ترا مژده که بشکستم باز
دل و جان هر دو گرفتار غمت بود بجهددل رها کردم وزو با رمقی رستم باز
من چو چشمان تو بیمار ز آنم که بدلرگ سودای سر زلف تو پیوستم باز
بارها مار سر زلف تو خسته‌ست مراوقت تریاق لب تست کزو جستم باز
تا شدی در دلم ایجان جهان صدر نشیندر دل بر همه خوبان جهان بستم باز
در هوای رخ زیبای تو چون ابن یمینبر سر آتش سودای تو بنشستم باز