گنج

شمارهٔ ۱۷۲

صبر دل آورد روی از عشق جانان در گریزجان هم از تن دارد از بیداد او سر در گریز
ای دل دیوانه افتادی به بند زلف اوصد رهت گفت از آن آشوب و شور و شر گریز
هر کرا با خصم بالا دست کاری اوفتادگر ندارد تاب کوشش باشدش بهتر گریز
جان من از وصل جانان بود با من آشنااینزمان بیگانه شد از هجر و کرد از سر گریز
بر نگیرم سر ز پایش گر شود چون خاک پستمن ز بیم سر نجویم هرگز از دلبر گریز
چون ز اشک و چهره با من دید سیم و زر گریختکس نجوید غیر او هرگز ز سیم و زر گریز
کام دل در عشقش از کام نهنگ ار ممکن استدر نهد ابن یمین تا ناورد سر در گریز