گنج

شمارهٔ ۱۷۱

ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد بازگوهر کام دل اندر صدف جان انداز
مرغ جانرا بده از می پر و بالی که کنددر هوای گل سیراب چو بلبل پرواز
صبحدم نعره بلبل شنو از طرف چمنبتماشای گلت میدهد از جان آواز
وقت آنست که بر گل دو سه روزی بزنیمچار تکبیر روان در عقب پنج نماز
زاهدا طعنه مزن بر من ورندی که از آنکمسجد و میکده یکسانست بر اهل نیاز
من و سودای غم عشق بس این مایه مراتو سخن خواه حقیقت شنو و خواه مجاز
آرزو میکندم با تو بخلوت نفسیکار من جمله نیاز و تو همه بر در ناز
هنرم نیست بجز عشق تو ای بیخبرانپیش محمود مگوئید دگر عیب ایاز