شمارهٔ ۱۶۷
صبحدم باد صبا آمد و آورد خبرکه بصد ناز رسد آن مه تابان ز سفر
چون صبا مژده رسانید که دلدار رسیدمرده بودم ز غمش زنده شدم بار دگر
در جهان عشق من و حسن بتم پیدا شدهیچ پیدا نبود بر دل اصحاب نظر
بر میانش کمر از ساعد من میبایدای دریغا چو کمر دسترسم نیست بزر
گر بتیرم بزند ترک کمان ابروی منچاره ئی نیست جز اینم که کنم سینه سپر
گر تب عشق مرا دوست فسون می نکندخط چون شهپر طوطی چه کند گردشگر
مردم از آتش سودای خط مشکینشمی رود ابن یمین را چو قلم دود بسر