گنج

شمارهٔ ۱۶۲

روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیرچشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر
از غم عارض چون شیر و لب چون شکرتدر گدازست تنم همچو شکر اندر شیر
ناوک غمزه خونریز مزن بر دل مننیست محتاج کمان گوشه ابروت بتیر
هست رخسار من از عشق تو در خون جگرهمچو در آب بقم غرق شده برگ زریر
گفتم ایدوست دلم بسته زلفین تو شدگفت دیوانه همان به که بود در زنجیر
دلم از حلقه زلفت نرود جای دگرکی تواند که رود پای فرو رفته بقیر
جان فدا میکنم اما بفدا باز نرستهر که در بند سر زلف بتان گشت اسیر
خواهم ایدوست که جان بر تو فشانم روزیلیک ترسم نپذیری که متاعیست حقیر
گر گنه کرد که شد ابن یمین بنده توتو بزرگی کن و بر بنده خود خرده مگیر