گنج

شمارهٔ ۱۶۱

دلبرا سلسله غالیه گونست مگربر رخ نازک تو یا شکن آب شمر
گر شب تیره به نیلوفر تر بر گذریآفتابت شمرد سر کند از آب بدر
نیست رنگی ز توام لیک بمن بوی خوشتدوش باد سحر آورد خنک وقت سحر
به نصیحت پدرم منع همیکرد ز عشقگفتم ای پیر نبودی تو جوان هیچ مگر
بملامت نشوم به برو ایخواجه مراهم درین درد که دارم بگذار و بگذر
قبله راست تر از ابروی کج کردارشبنما تا شود آن قبله اصحاب نظر
هر که دودی نرسیدست بدوز آتش عشقاز تب و تاب جگر سوختگانش چه خبر
من چو از رسته دندان تو گویم خبریافتدم سلک درر بر زبر عقد گهر
گر چو طوطی شکرت را نستود ابن یمیندر جهان از چه بشیرین سخنی گشت سمر