شمارهٔ ۱۶۰
دل بدست غم جانان دهم و جان بر سرگر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر
روی او شاهد حالست که در بردن دلآمد آن طره طرار پریشان بر سر
دستگیر ار نشود زلف چو مشکین رسنشکی دلم آید از آنچاه زنخدان بر سر
گفتم ای دل مرو اندر پی او نشنیدیتا قضا چیستت از گنبد گردان بر سر
گر بکفر شکن زلف ویم دست رسدجان بشکرانه بر افشانم و ایمان بر سر
در جهان جز قد و بالای خوشش دید کسیهیچ سروی که شکفتش گل و ریحان بر سر
گر بریزد بهوس خون دل ابن یمینحکم او هست روان بر سرو فرمان بر سر