شمارهٔ ۱۶
بیاض غمزه روی و سواد طره شبز روی و موی نمود آن نگار شیرین لب
رخش سایه زلف اندرون بدان ماندکه آفتاب درخشان شود میانه شب
کنم تحمل جور رقیبش از پی آنکز مار مهره بدست آید و ز خار رطب
پیام دادم و گفتم که سوخت پیکر منز مهر روی تو چون از فروغ ماه قصب
جواب داد که من ماهم و تنت قصب استقصب ز پرتو مه گر بسوخت نیست عجب
اگر چه آن صنم آذری خلیل منستمرا عذاب چو نمرود میکند بلهب
بیا و بر لبم آبی زن ایمسیح نفسکه تاب مهر تو میسوزدم در آتش تب
ز سر برون نکنم جستجوت در همه عمراگر چه در تک و پویم شکست پای طلب
سفر ز کوی تو ابن یمین چگونه کندکه باشد از رخ و زلف تو ماه در عقرب