شمارهٔ ۱۵
بر من گذشت آن پسر شنگ نوش لبرخ در میان زلف چو مه در سواد شب
پیش خط هلال وش و روی چون مهشخورشید را ندید کسی عنبرین سلب
با وی رقیب همره و آری چنین بوددائم خمار با می و خار است با رطب
میرفت و پای تا سرم از تاب مهر اومیسوخت آنچنانکه بسوزد زمه قصب
با چشم آهوانه او تاب در دلمافکند و همچو شیر همی سوزدم ز تب
دست از دو کون شسته ام ای دوست بهر توور ز آنکه دشمنان شمرند اینسخن عجب
آتش بیار و خرمن عشاق را بسوزکآتش کند پدید که عود است یا حطب
هر فتنه را بود سببی شکر حق در آنبهر هلاک ابن یمین هم توئی سبب