شمارهٔ ۱۴
ای گشته از صفای رخت شرمسار آباز تشنگان لعل لبت وا مدار آب
جانم میان آتش هجران بباد رفتگر چه ز دیده هست مرا در کنار آب
لعل تو آتشیست که چون شعله برکشدبگشایدم ز دیده یاقوتبار آب
از نو بهار روی تو اشکم فزون شدستآری فزون شود همی از نوبهار آب
از لطف تست جانم و جانم همه توئیخیزد بخار از آب و شود هم بخار آب
ابن یمین چو دید که بی هیچ موجبیبردش ز روی کار غم غمگسار آب
گفتم کنون بمردم چشمم امیددارآرد ز لطف روی تو بازم به کار آب