شمارهٔ ۱۵۶
بدان ای محتسب یکبار دگرکه من رندی گرفتم باز از سر
ز دست ماهروئی جام بادهتو خود دانی که چونم هست در خور
ز وصل دلبرم دوری میفکنگزیرم نیست تا دانی ز دلبر
هر آنجانی که جانانی نداردبود آبحیات او مکدر
ولی اندر صفا صادق چو صبح استکه دارد نور مهر او را منور
تو خواهی کفر گیر و خواه اسلامنخواهم جز رخش محراب دیگر
چه خوش باشد ز سیمین دست ساقیمی رنگین تر از یاقوت احمر
پریروئی که نقد ابن یمین راز چشم و لب دهد بادام و شکر