شمارهٔ ۱۵۵
ای برده نرد حسن ز خوبان روزگارقدت براستی چو سهی سرو جویبار
الحق بسان نقش زیاد آن دهان توموهوم نقطه ایست به پنهان نه آشکار
داریم دل بدست خط و زلف و خال تواز دست هر سه تا چه کشد این دل فکار
باده هزار دشمن اگر دوست با منستدارم مصاف و روی نپیچم ز کار زار
عشقت چو در سراچه دل خانه گیر شدزین پس برون شود خرد از وی باضطرار
گر سرو بیش قد تو سر میکشد مرنجعقل طویل را نبود هیچ اعتبار
منصوبه هوای تو ابن یمین چو باختدر ششدر غمت دلش افتاد مهره وار