شمارهٔ ۱۵۴
ایچشم آهوانه تو مست شیرگیروی سرو نوجوان تو آشوب عقل پیر
گلرا صبا بحسن تو میکرد سرزنشگل چاک زد ز دست تو آن گر ته حریر
با من مگوی جز صفت سرو قامتتزیرا که نیست جز سخن راست دلپذیر
دارم زعارض و لب چون شیر و شکرتتن در گداز همچو شکر در میان شیر
تا زلف قیرگون تو بگشاد دست جورپای دل شکسته من بسته شد بقیر
در زیر بار عشق تو از پا در آمدمآخر بر غم دشمنم ایدوست دست گیر
دائم ز عکس عارض مه پیکرت مراجانی مصور است در آئینه ضمیر
ایدوست بشنو آه دل سوزناک منآری ز عود سوخته خوش میدمد عبیر
گر غمزه تو ز ابروی مشکین کمان کشدابن یمین چو صید در آید به پیش تیر