شمارهٔ ۱۴۹
هر که را در سر هوای چون تو دلداری بودجان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود
گر رود سر در سر سودای وصلت باک نیستزین زیانها اندرین بازار بسیاری بود
دیدن روی تو میخواهد دلم ای کاشکیطاقت نور تجلی توأش باری بود
با تو چون پیوستم از دنیا بریدم بهر آنکزشت باشد گر بزیر خرقه زناری بود
چون دل دیوانه را زنجیر زلفت بند کردعاقل ار پندش دهد بیهوده گفتاری بود
گر ببینم شمع رویش جان دهم پروانه وارکمتر از پروانه بودن کمترین کاری بود
جان فشانی باید از ابن یمین آموختنهر کرا در سر هوای چون تو دلداری بود