شمارهٔ ۱۴۸
هر کس که بکام از سر کوی تو گذر کرداز ساده دلی روی ز جنت بسقر کرد
و آنکو بکمان گوشه ابروی تو دل دادبر رهگذر تیر بلا سینه سپر کرد
گفتم که ز دست غم تو جان نبرد دلآنروز که چشمم بجمال تو نظر کرد
هر فتنه که چشم خوشت افکند در آفاقشد روشنم از روی تو کان دور قمر کرد
گل از رخ زیبای تو میداد نشانیزین مژده صبا در دهنش خرده زر کرد
باد از شکن زلف تو بوئی بختا بردآهو ز حسد نافه پر از خون جگر کرد
در یاب کنون ابن یمین را که به ناگاهپرسی که کجا رفت بگویند سفر کرد