گنج

شمارهٔ ۱۳۷

لب و دندان تو با لعل و گهر می‌ماندزلف و رخسار تو با شام و سحر می‌ماند
حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتیگفتمی پرتو رویت به قمر می‌ماند
جزع در بار من از آرزوی لعل لبتروز و شب با صدفی پر ز گهر می‌ماند
چهره منمای به دشمن که ز زخم نظرشبر رخ نازکت ای دوست اثر می‌ماند
چشم من در غم تو چون سپر افکند بر آبنرگسی بین که به نیلوفر تر می‌ماند
گفته بودی که ز دست غم من جان نبرینبرم جان ببرم هیچ دگر می‌ماند
هر که پا در ره عشقت چو من از صدق نهادنه همانا که دلش در غم سر می‌ماند
شور فرهاد کجا کم شود از پاسخ تلخرو تُرُش کردن شیرین به شکر می‌ماند
سخن ابن یمین گرچه سراسر گهر استلیکن از گوش تو چون حلقه به در می‌ماند