شمارهٔ ۱۳۵
گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهددل من روح بشکرانه روانی بدهد
آشکارا ندهد بوسه ام از بیم رقیبکاش باری نکند بوسه روانی بدهد
بتماشای قدش دل بچمن رفت مگرسروش از قامت او راست نشانی بدهد
ندهم صحبت جانان بهمه ملک جهاننا سپاس است که جانی بجهانی بدهد
سپر ماه کنم چون زره ارزانکه مراغمزه و ابروی او تیر و کمانی بدهد
یکزمان غیبت دل از بر آنماه چکلنیست ممکن مگر از جانش ضمانی بدهد
حاجب ابروست میان دل و روی چو مهشیک زمانی ز غمش بو که امانی بدهد
روی او وجه زری میطلبد از عشاقخواست تا مالش هر یک بقلانی بدهد
کرد اشارت بسوی ابن یمین غمزه اوگفت خوش باش که این وجه فلانی بدهد