شمارهٔ ۱۳۳
عاشقان چون عزم رفتن سوی دلبر کرده انددر طریق عشق پا از تارک سر کرده اند
بر رخ چون آتش جانان سپند جان خویشتا بسوزد از دل پر درد مجمر کرده اند
بی بصارت بوده اند آنها که رویش دیده اندپس بخوبی ماهرا با او برابر کرده اند
نور محض است او و دانی چیست مه ظلمانییکز فروغ آفتابش رخ منور کرده اند
صبح صادق جامه از غم تا بدامن چاک زدزانکه حسنش مطلع خورشید خاور کرده اند
از دو زلف مشکبارش یک گره بگشاده اندچار سوی و شش جهه از وی معطر کرده اند
غنچه خود را با دهانش عبده گفت و فداهاز خوشی آن دهان او پر از زر کرده اند
ناصحان گویند ازو دوری کن اما چون کنمچون بدیوان قضا کارم مقرر کرده اند
صحبت جانان گزین ابن یمین نه جان خویشگر میان جان و جانانت مخیر کرده اند