شمارهٔ ۱۱۹
زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کردگل رخ از پرتو خورشید رخت پرچین کرد
آمد از کوی تو باد سحری مشک افشانمگر از شام دو زلفت گذری بر چین کرد
با سر کوی تو صاحبنظرش نتوان گفتهر که رغبت بتماشا گه حور عین کرد
شمه ئی از صفت حسن تو میگفت صباگل چو بشنید رخ از شرم رخت رنگین کرد
در هوای لب تو جان بدهم تا گویندبود فرهاد که جان پیشکش شیرین کرد
بشکر خنده چو بنمود گهر لعل لبتروی خورشید پر از کوکبه پروین کرد
چون سخن از قد چون سرو تو گفت ابن یمینراستی را همه کس از دل و جان تحسین کرد