گنج

شمارهٔ ۱۱۸

قافیه: رد۹ بیت
روزگاریکه بهجران توأم میگذردفلک آنروز مبادا که ز عمرم شمرد
هر چه بر خاطر من بگذرد از شرح نیازمردم چشم من از اشک بنم میسترد
من همانروز که دیدم رخ زیبای تراگفتم اینست که دل از غم او جان نبرد
بکرشمه نظری می بکند چشم خوشتهمچو آهوی رمیده که ز پس مینگرد
گل بدوران تو از حسن خود ار لاف زندبه نسیمی ز توأش باد صبا پرده درد
بسته زلف تو شد دل مزنش ناوک چشممرغ در دام چو افتاد برون می نپرد
چون بمیرم ز غمت زنده شوم بار دگرگر بخاکم ز سر کوی تو بادی گذرد
نتوان تافت رخ از دوست که دشمن ز پی استدل بدو گر نبرد راه طمع هم نبرد
گر نخورد ابن یمین بر ز وصالت چه عجبتو سهی سروی و از سرو کسی بر نخورد