شمارهٔ ۱۱۵
دل دیوانه سار من چو از زلفش در آویزدز طاق ابرویش خود را بزنجیر اندر آویزد
کسی در کوی عشق او بپایان میبرد پیمانکه چون پا در نهد اول بدست خود سر آویزد
بیاد رسته دندان همچون در شهوارشز تار هر مژه چشمم هزاران گوهر آویزد
بناگوش چو سیم او و بروی دانه های درمه است ار نه بگرد رخ نگر این زیور آویزد
دلم در بر کبوتر وش نباشد بی تپش یکدمز بیم آنکه طوطی خطش در شکر آویزد
بنفشه بر گل سوری بگرد چشمه نوششچو دود عنبر افشانست کاندر اخگر آویزد
نیاید در تن عاشق بزنجیر آندل شیداکه یکره دست در زلف بت سیمین بر آویزد
دل ابن یمین گر شد اسیر عشق او شایدبلی بلبل بدام گل عجب نبود در آویزد
کجا بازوی تقوی را بود آن دسترس هیهاتکه با سر پنجه عشق پریرویان در آویزد