شمارهٔ ۱۱۴
خطش از ریحان طرازی بر گل سوری کشیدنرگس از مستی چشمش رنج مخموری کشید
از می عشقش برندی و بقلاشی فتادهر که روزی در جهان نامی بمستوری کشید
بر سر سرو سهی تا گل ببار آمد تراغنچه دلها چو نرگس از تو رنجوری کشید
پسته شکر فشانت بسکه شیرینکار شدرخ ز شرمش انگبین در ستر مسروری کشید
تا خراب آباد دل را عشق تو معمار شدعقل کاستادی نمودی بار مزدوری کشید
از دلم شاکر نگشتی تا نشد خون در غمتشکر ایزد را که سعی دل بمشکوری کشید
کو شب وصلی که تا ابن یمین در بندگیتعرضه دارد آنچه دل از درد مهجوری کشید