شمارهٔ ۱۱۳
چون پسته خندان توأم در نظر آیددر دیده غمدیده عقیق و گهر آید
چون بر گذری بهر تماشای جمالتاز حجره دلگیر تنم روح بر آید
گر قصه پر غصه خود باز نمایمهر گوش که باشد بوی این دردسر آید
گر جان طلبی بر سر دل پیش تو آرمدانی که مرا قلب و روان مختصر آید
از سیم روان صورت حال دل زارمهر لحظه کماهی همه بر لوح زر آید
در پای میفکن دل ما را چو سر زلفبه ز اینت همانا که بکار دگر آید
در زیر قبا چون که سیمینت به ببینمخونابم از آن بار گران تا کمر آید
از عارض گلگون وی اینخسته دلانراشایسته و بایسته بسی گلشکر آید
بالای تو سرویست ولی ابن یمین راامید چنانست که روزی ببر آید