شمارهٔ ٩٨ - وله ایضاً قصیده در مدح ملک معزالدین کرت
منت خدیرا که پس از هجر دیر بازبخت رمیده روی بوصلم نهاد باز
اقبال بهر رونق کارم میان ببستدولت در مراد برویم گشاد باز
چشم مرا چو چشمه خورشید نور دادخاک جناب حضرت شاه رهی نواز
سلطان معز دولت و دین آنکه صد هزارمحمود زیبدش که بود بنده چون ایاز
آنشاه شه نشان که بود نام سروریبر ذات او حقیقت و بر دیگران مجاز
شاهنشه زمانه که از خاک پای اوسازند تاج سر همه شاهان سرفراز
درگاه اوست قبله حاجات وزین قبلمانند قبله می بردش عالمی نماز
با عدل او شبان عجب ارز آنکه گرگ رادر حفظ گوسفند کند از سگ امتیاز
در عهد او بقهقهه خندد ز خوشدلیکبک دری چو بشنود آواز طبل باز
از بیم تیغ هندی او در جهان کسیجز چشم دلبران نکند عزم ترکتاز
از بوته هوان ندهد خصم را خلاصتا سر بسان زر نبرد از تنش بگاز
از رغبتی که هست دل شاه را برزمخندان لبست تیغش و رمحش در اهتزاز
با اهتزاز و خنده که در تیغ و رمح اوستباشد اجل ز حیرت ایشان در احتراز
شاها چه گوید ابن یمین از جفای چرخدوران عمر کوته و شرح غمم دراز
با اینهمه بدیش چه غم زو که کار منآخر نکو شدست بتوفیق کار ساز
شد خسروی مربی من کآفتاب واردر سایه عنایت خود داردم بساز
یعنی معز دولت و ملت که ملک راباشد بخسرویش چو تن را بجان نیاز
تا وقت سور و شیون از آواز ساز و سوزدلرا رسد نوازش و جانرا بود گداز
بنگاه دشمنان وی و بزم دوستانخالی مباد یکدم از آواز سوز و ساز