گنج

شمارهٔ ٩۶ - قصیده

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: از۲۵ بیت
بر من در سعادت و دولت کشاد بازگردون پس از مشقت و اندوه دیرباز
بگشاد دیده باز همای سعادتمز آندم که چشم بسته همی دیدمش چو باز
از سعی دور اختر و توفیق لطف حقبخت رمیده روی سوی من نهاد باز
بستم بسوی قبله اقبال عالمیاحرام تا بصدق دلش آورم نماز
یعنی جناب داور و دارای ملک و دینخورشید دادگستر و جمشید دلنواز
قطب ملوک قدوه شاهان روزگارفرزانه شمس دولت و دین شاه سرفراز
مهدی نشان محمد حیدر توان که اوستمحمود عهد و بنده جهانیش چون ایاز
شاید که شهسوار سپهر آنکه روز کینکاریلان ازو بود اندر جهان بساز
پای و رکاب و دست و عنان بوسدش از آنکاز دیر باز میکند این فرصت انتهاز
بر تارک عدو ز کفش گر ز گاو سارکوپال بیژنست روان بر سر گراز
چون رام اوست توسن افلاک بعد ازیناسب مراد بر شه سیاره گو بتاز
ایخسروی که گر نه ز انوار رأی توپروانه ضیا برد این شمع نا گداز
جرم وی از دو عقده رأس و ذنب مدامهمچون زبان شمع بود در دهان گاز
بخت جوان بس است که با رأی پیر اوپنهان نماند در صدف غیب هیچ راز
نشگفت اگر ز تیغ تو دشمن سپر فکندچون روز کین بود اجل از وی در احتراز
رمح ترا اگر چه ز کوشش در استخوانرمزی نماند کم نکند هیچ از اهتزاز
دائم مدار چرخ بگرد مراد تستوین بر حقیقت است که گفتم نه بر مجاز
چندین هزار مهره ز بهر تفرجتهر شب بجلوه آورد این چرخ حقه باز
ای سروری که قاعده رأی انورتباشد میان باطل و حق کردن امتیاز
چون همت تو مفتی شرع مکارم استدانم که نزد تو نبود رخصت جواز
کآنکس که بود برهنه تن مدتی چو سیرجود تو کرد جمله تنش جامه چون پیاز
و آنکس که بر کنار هنر مدتی مدیددر ناز پروریده کنون میکشد نیاز
گر بکر فکر ابن یمین را بجلوه گاهاز گوهر قبول تو حاصل شود جهاز
دارم امید آنک ز اقبال تو رسدبر شاهدان حجله قدسش هزار ناز
کوته کنم سخن همه کامیت حاصل استآن خواهم از خدای که عمرت بود دراز