شمارهٔ ٩۵ - وله ایضاً
روز نوروز و می اندر قدح و ما هشیارراستی هست برینکار خرد را انکار
باز در بزم چمن نرگس سرمست نهادبر سر تبسی ء سیمین قدح زر عیار
بار دیگر بتماشا شه خوبان چمنآمد از حجره خلوت بسوی صفه بار
از بر تخت زمرد چو سلاطین بنشستبر سرش ابر هوادار گهر کرد نثار
باز بر عارض زیبای عروسان چمنکرد مشاطه تقدیر ز صد گونه نگار
سبزه از قطره شبنم بگه صبح نمودراست چون خنجر نوئین جهان گوهر دار
از سر سرو سهی نافه چو بگشاد صباشد سیه رو ز حسد نافه آهوی تتار
بسکه با طفل چمن باد صبا لطف نمودبدعا گوئی او دست بر آورد چنار
در چنین موسم خرم ز درم باز آمداز پی تهنیت آن سرو قد لاله عذار
آن پریوش که اگر پرده ز رخ برداردبقصور آورد اندر نظرش حور اقرار
گفتمش بوسه بیار از لب خود گفت بگیرگفتمش باده بگیر از کف من گفت بیار
ز آن پس از بهر تماشا سوی گلزار شدیممن و آنگل که مبیناد گلش زحمت خار
غنچه را یافتم از تیغ خور آغشته بخونهمچو پیکان امیر الامرا روز شکار
خسرو عهد و زمان داور دارای جهانتالش آن وقت عطا ابر صفت گوهر بار
آنک در دور وی از غایت لطفی که در اوستبجز از چنگ نیاید ز کسی ناله زار
بگه بزم چو جمشید بود جام بکفبگه رزم چو خورشید بود تیغ گذار
نیم نعلی که بیفتد ز سم توسن اوسازد از بهر شرف ساعد گردونش سوار
نامد از کتم عدم خلق بصحرای وجودتا نشد ضامن روزی کرمش در هر کار
ناید از محتسب عدل ویم هیچ شگفتاز میان نی اگر باز گشاید زنار
ای ترا مرتبه جائی که دبیر فلکیبهمه عمر نیارد که بیارد بشمار
سالها موج بر آرد ز میان بحر وجودچون تو یک گوهر شهوار نیفتد بکنار
ذات پاک تو درین عالم خاکی بمثلهست مانند گهر از صدف و مهره مار
عاشق روی تو شد بخت جوان از پی آنکنیست جز بر در عالی تو جائیش قرار
هر که سر از خط حکم تو ز خر طبعی تافتبر سرش دست قضا کرد ز افسر افسار
چون کشیدی بگه کینه کمان در رخ خصمپر شد از زه دهن ترک فلک چون سوفار
شد زمین شش طبق و هشت شد اجرام فلکروز کین بسکه سپاه تو بر انگیخت غبار
خسروا ابن یمین چون دم مدح تو زنددهد اقبال تو از گوهر موزونش یسار
گر چه سوسن شود اجزاء تنش جمله زباناز هنرهات یکی گفته نیاید ز هزار
تا شود فصل بهار از مدد گریه ابرگل خندان بطراوت چو رخ فرخ یار
باد خندان گل اقبال تو از آب حیاتباد گریان ز حسد خصم تو چون ابر بهار