گنج

شمارهٔ ٩۴ - مطلع ثانی

دولت بود مساعد و اقبال و بخت یارآنرا که کرد بندگی شاه اختیار
آن شاه داد بخش که دوران دولتشآرد بمهرگان ستم عهد نو بهار
سلطان شرق و غرب شهنشاه بحر و برخورشید ملک سایه الطاف کردگار
شاه جهان طغایتمور خان که آفتابدایم بزیر سایه چترش کند مدار
رأیش فکند در دل خورشید آتشیکانرا ز ثابتات فروزنده شد شرار
بر اسب پیلتن خرد او را چو دید گفتبر شیر آسمان شه سیاره شد سوار
در عرض اگر بلجه دریا گذر کنندخیل و سپاه او که برونند از شمار
گردد شمار چرخ فلک یکعدد فزوناز روی آب بس که رود بر هوا غبار
از رأی پیرو قوت بخت جوان شدستتا حد قیروانش مسخر ز قندهار
شهباز همتش چو بپرواز برشودسیمرغ زرنگار فلک را کند شکار
میپرورد بمهر دل اندر صمیم کانگردون ز بهر بخشش عامش زر عیار
در روزگار معدلت او گوزن و میشبا شیر گشته همبر و با گرگ همکنار
گر منجنیق قهر بگردون روان کندگردد ز خاک پست تر این نیلگون حصار
شاها توئی که خسرو سیاره هر بگاهبوسد جناب جاه تو از بهر افتخار
حزم تو رسم مستی از آن گونه برفکندکز چشم دلبران نرود تا ابد خمار
در مصر هر دلی شده مانند زر عزیزز آنرو که زر بود بر تو همچو خاک خوار
گر ذره ئی ز رأی تو عکسی بر آسماناندازد آفتاب دگر گردد آشکار
باد ار فشاند از تف قهرت شراره ئیبر آب بحر خیزد ازو دود چون بخار
جولان کنان بعرصه میدان آسمانروزی فتاد باره قدر تو را گذار
نعلی فتاد از سم گردون نورد توزودش فلک ز بهر شرف کرد گوشوار
ای خسروی که بر درت از سروران عهدصفها بود کشیده ز هر سو بروز بار
هر یک بصفدری و بگردی و پهلویاز پور زال برده سبق روز کار زار
ز آنجمله سروران سر گردنکشان ملکچون کرد شاه بنده نوازش بزرگوار
برباید از جلالت رتبت بفر شاهاز فرق آفتاب فلک تاج زرنگار
والا نظام دولت و ملت که در جهاندارد چو آفتاب جهانگیر اشتهار
فرخنده طالعی که شهنشاه عهد راستکو را چنین خجسته مطیع است و دوستدار
شاها نظام ملت و دین چون بجان کمردر پای تخت فرخ تو بست بنده وار
گردونش دید پیش تو بر رسم تهنیتگفت ای ستوده شاه ز شاهان روزگار
غیر از تو بنده ئی که بود شه نشان که داشتچشم بد از تو دور وزان گرد نامدار
او را نواز و تربیت از وی مدار بازتا مملکت بملک در افزایدت هزار
ختم ثنا کنم پس از این بر دعای خیرنی بهر آنک بر سخنم نیست اقتدار
اما چو بنده ابن یمین نیک واقف استبر نازکی طبع تو ای شاه کامکار
آن به که تا ملالت خاطر نباشدتاطناب را بدل کند اکنون باقتصار
تا ز آب و خاک و آتش و با دست در جهانترکیب هر چه زیر فلک باشدش قرار
بادا قرار در کنف عدل رأفتتهر چیز را که هست مرکب ازین چهار