گنج

شمارهٔ ٩٣ - قصیده در مدح طغایتمورخان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۲۳ بیت
هر چند مدتی شدم از روی اضطراردور از جناب حضرت میمون شهریار
شاه جهان پناه که بر تخت خسروییک تا جور ندید چو او چشم روزگار
شاه جهان طغایتمور خان که ملک راآورده ز ابر معدلت آبی بروی کار
اما امید هست که بار دگر کشمدر دیده خاک درگه عالیش سرمه وار
من بنده را امید بدین گونه دولتیدانی که از کجاست پس از فضل کردگار
ز آنجا که رأی سرور گردنکشان عهدکرد التفات سوی من زار دلفکار
آن سروریکه مملکت شاه را بدولابل که ملک جمله جهانراست افتخار
پشت و پناه ملت و دارای مملکتسر دفتر نتایج این هفت و آن چهار
والا نظام ملت و دین آنکه در جهانتا گرد این مدر بود افلاک را مدار
ممکن نباشد آنکه چو او هیچ صفدریپیش سپاه شاه کند رایت آشکار
من بنده را بدر گه عالی خویش خواندبا لطف بی نهایت و با بر بی شمار
تا در رکاب موکب کشور گشای اوبوسم جناب حضرت سلطان کامکار
سلطان تاج بخش و شهنشاه تخت گیرکزوی گرفت افسر و اورنگ اشتهار
ای شاه کامیاب توئی آنکه یافتیهر آرزو که خواست دلت ز آفریدگار
اینک سعادتی که ندارد نهایتیکامروز بندگی ترا کرد اختیار
آن شهسوار عرصه مردی که در نبردبر اسب پیلتن چو شود روز کین سوار
رمحش سواد دیده رباید ز چشم مورتیغش سر عدوت کند چون زبان مار
اخلاص من نهفته همانا نمانده استبر رأی دوست پرور شاه عدو شکار
زین مخلصی بدست نیاید بقرنهاکو ملک را بتیغ کند کار چون نگار
ای آفتاب عالم ازو سایه بر مگیرکز تیغ او برآید از اعدای تو دمار
و آنگه نظر بابن یمین کن که تا شودقلبش ز کیمیای تو همچون زر عیار
تا اهل عقل را بود اجماع و اتفاقکاندر فصول سال خزان آید و بهار
بادا بهار دولت خصم تو چون خزانبادا خزان عیش تو خرمتر از بهار