گنج

شمارهٔ ٩١ - وله

مرا چو یاد خراسان گذر کند بضمیرز خون دیده کنم همچو لاله برگ زریر
چنانم آتش دل بر فلک زبانه زندکه یک شرر بود از شعله هاش چرخ اثیر
اگر چه بیرخ احبابم وز چرخ نفوروگرچه با غم اصحابم و هزار نفیر
ولی شراب و ربابم مرتبست مدامشراب خون دلست و رباب ناله زیر
مرا که یکنفس از دوستان نبود شکیبمرا که بیرخ جانان دمی نبود گزیر
بصورتی فلک افکند دور ازیشانمکه عقل خیره بماند در آن گه تصویر
بصد حیل طلب وصل دوستان کردمولی بحیله دگرگون نمیشود تقدیر
پیام ابن یمین ای نسیم باد صبابگوی بر سر بالین یاریک شبگیر
که گر حیات بماند بوصل با ز رسیمور از تو دور بمیریم عذر ما بپذیر