شمارهٔ ٩٠ - وله ایضاً قصیده در مدح تاج الدین علی سربداری
منت ایزد را که بخت نوجوان پیرانه سررهنمایم گشت سوی شهریار بحر و بر
سرور و سردار شرق و غرب تاج ملک و دینداور و دارای گیتی خسرو جمشید فر
آنک می بینند خلقان جهان او را کنونآنچه زین پس دید خواهند از امام منتظر
و آنکه روز کین بهیبت گر بگردون بنگرداختر از گردون جهد بیرون چو از آتش شرر
دست چون بهر کار عالمی بر سر زندآن زمان بینی بیکجا جمع کشته بحر و بر
نا پسند آید مرا تشبیه دست او به ابرهیچکس گوید که ماند بحر اخضر با شمر
گاه بخشش قطره آبست فیض ابر و بسدست او وقت سخا هم زر فشاند هم گهر
هر که چون انگشتری بر دست رادش بوسه دادچون نگینش غرقه بینی در میان سیم و زر
مادر ارکان سترون گر شود اکنون رواستچون محالست اینکه زاید مثل او دیگر پسر
آسمانش را زمین دانی که کی بیند نظیرآنزمان کآرد بچشم احول او را در نظر
شاهباز فتنه چون زاغ کمان شد گوشه گیرچون عقاب تیر عدلش بر جهان گسترد پر
شد جهان از بیم او از راهزن خالی چنانکنرگس ایمن میرود با طشت زر بر فرق سر
هر چه فرماید برد فرمان قضا از بهر آنککفر باشد نقض آن داند قضا خود این قدر
حاسدش در مدت عمر از سحر تا وقت شامبا دلی پر تیر و آهی سرد چون شام و سحر
دشمنش را بخت بد تجرید فرمود آنچنانککش نه بینم جز لب و جز دیده هیچ از خشک و تر
گر غبار خاک پایش سرمه کردی آسمانمی نگشتی ناخنه از ماه او را در بصر
ور ز دیوانش نبودی ماه را بر رخ جوازکی توانستی که بودی گاه و بیگه در سفر
آفتاب اجرای نور از رأی او گر یافتیمی نگشتی چون گدایان روز تا شب در بدر
جز جناب او حوالتگه نمی بیند خرداهل عالم را ز بهر کسب خیر و دفع شر
خسرو سیارگان از بندگان رأی اوستبنده وار از بهر آن می بندد از جوزا کمر
گر بمهمانی گردون سر در آرد قدر اوآرد از ماه و خورش قرصی دو حالی ما حضر
گر فرستادی بگردون رأی او یکذره رااز خسوف و از کسوف ایمن شدندی ماه و خور
گر دلش خواهد بیکدم رنگ بزداید زدودصیقل رأی منیر او ز مرآت قمر
آفتاب از تاب رایش در تب و لرز اوفتددر چنین رنجی شبا روزی بود بیخواب و خور
خاطرم چون فکرت معنی و لفظ او کنددر ضمیرم نقش نبدد صورت شمع و شکر
گر کسی گوید که در ذاتش هنر اینست و آنعیب آنکس باشد این او هست سر تا پا هنر
شهریارا کامکارا گر اجازت میدهیعرضه دارم در جنابت یک حدیث مختصر
دور دور تست آمد گاه آن کابن یمیننگذراند عمر خود زین بیش در بوک و مگر
یا ز دیوان کرم اطلاق کن روزی منیا نشانم ده جز این گر هست دیوانی دگر
آسمان حکم ترا بادا مسخر چون زمینتا زمین باشد بزیر و آسمان باشد زبر