گنج

شمارهٔ ٨٩ - ایضاً قصیده در مدح معز الدین حسین کرت

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۳۵ بیت
منت خدایرا که بتوفیق کردگارنامی که جست یافت جهانگیر نامدار
نوئین عهد خسرو خسرو نشان حسینآنکس که روزگار بدو دارد افتخار
هر آرزو که داشت نهان در میان دلبخت جوان نهاد بشادیش در کنار
از یمن بخت و طالع سعد و نفاذ حکمهر کام دل که خواست بدان گشت کامکار
ای آفتاب عالم و ای سایه خدایبشنو حکایتی ز من زار دلفکار
دی بامداد چون شه سیاره بر فراخترایات نور از بر این نیلگون حصار
بودم نشسته با غم دل در فراق یارناگه در آمد از درم آن یار غمگسار
رخ چون گل شکفته و خندان چو غنچه لبو اندر دلم از آن گل بیخار خار خار
جستم ز جای خویش که بودم شبانه مستتا بشکنم ز جام می لعل او خمار
لب را گزید و گفت که خاموش وقت نیستحالی بیار مژده که از لطف کردگار
بندی ببست خسرو خسرو نشان حسینهمچون بنای معدلت خویش استوار
بندی که نوبهار بر آبش ز بیم موجکشتی نوح را نبود قوت گذار
بندی کزو گشاده شود کار عالمیزین بستگی نگر چه گشایش گرفت کار
بندی که پیش حمله طوفان سیلهابیند زمانه چون که جودیش پایدار
هر ماهیی که یابد ازین آب پرورشنشگفت اگر دهد چو صدف در شاهوار
هر شاخ شوره گر بنشانند بر لبشآرد چو نیشکر همه شیرینئی ببار
ور سبزه دمن بدمد از زمین اوسر بر فلک کشد چو سهی سرو جویبار
خندان لب زمانه ازین بند دلگشایخاصه گهی که گریه کند ابر نوبهار
درست سنگریزه در او ز آنک بر سرشپیوسته ابر دامن در می کند نثار
میگفتم از سکندر و بندش حکایتیبا عقل کار دیده مرا گفت زینهار
با خسرو زمانه و این بند محکمشخاطر سوی سکندر و آن بند او مدار
ای خسروی که ابر بهاری زرشک تستبا سینه پر آتش و با چشم اشکبار
آب حیا همی چکدش دایم از مساماز بس که از سخای تو گشتست شرمسار
همچون زبان مار شکافد سر عدوتیغت که هست پیکر او چون زبان مار
بگذشت توسن تو بمیدان آسماننعلی فکند و زو مه نو گشت آشکار
نعل سم سمند تو گر نیست ماه نوگردون چراش بهر شرف کرد گوشوار
ای آفتاب عاطفت از بیم عدل توفتنه چو سایه خانه نشین شد بهر دیار
اکنون که دور گنبد گردون بکام تستیا رب که باد تا ابد این دور برقرار
دور مدام خواه چو گردون و خوش برآیبا دلبران مهوش و خوبان گلعذار
بی جام خوشگوار زمانی بسر مبرای جام عیش اهل هنر از تو خوشگوار
یکبار نیز سایه بر ابن یمین فکنتا همچو آفتاب شود شمع روزگار
ابن یمین چو مادح خاک جناب تستدائم ز گنج گوهر موزونت با یسار
هر کس که لاف گوهر منظوم میزندگوهر شناستر ز توئی نیست گو بیار
تا در جهان ز هفت و چهار آگهی بوددر گرد این چهار بود هفت را مدار
ذات تو باد منبع احسان و خود توئیمقصود از آفرینش این هفت و این چهار