گنج

شمارهٔ ٨٢ - قصیده گوهر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگوهر۲۰ بیت
زهی عقیق تو افشانده بر روان گوهرز شرم روی تو آبیست ناروان گوهر
گهر فشانی لعلت چو آیدم در چشمفتد ز چشم من زار ناتوان گوهر
سرشگ بر مژه من ز عکس دندانتچنان نشست که بر پیکر سنان گوهر
چو لب بخنده گشائی ز در دندانتنشست در صدف جان عاشقان گوهر
بیا تفرج این جزع در فشانم کنکزو شدست پراکنده در جهان گوهر
سخن مگوی که تا هر نفس در آویزدز رشک لفظ تو خود را ز ریسمان گوهر
تو بوسه ئی نفروشی بمن بنقد روانببر ز جزع من اینک برایگان گوهر
ز عکس رسته دندان تو عجب نبودگرم چو مغز بروید در استخوان گوهر
هوای لعل تو کردم فلک بطنزم گفتکه رایگان نتوان یافت ایفلان گوهر
ترا که در همه عالم وجوه یکشبه نیستکجا رسد بچنان مفلسی چنان گوهر
بگفتم آن گهر و صد چنان بدست آرمچو یابم از گهر شاه کامران گوهر
علاء دولت و ملت که فیض بخشش اودرون قلعه خارا بود نهان گوهر
اگر چه کان زره طبع سخت ممسک بودچو دید همتش آورد با میان گوهر
هنر پناه شها کلک تو بغواصیز بحر چون شبه آورد بر کران گوهر
نیام خود ز دل دشمنش کند تیغشبلی بسنگ درون میکند مکان گوهر
اگر پناه بدریا و گر بکوه بردنیابد از کف در پاش تو امان گوهر
ز بیم تیغ تو گر بر فراز کوه کشیچو کهربا شود اندر صمیم کان گوهر
ز طیب خلق تو گوئی که غنچه زد نفسیکه کرد ابر بهاریش در دهان گوهر
دهان ابن یمین زان گهر نمای شدستکه هست مدح تو بر خنجر زبان گوهر
همیشه تا دهد اندر جهان ز خامه و تیغکه آگهی خط چون در گهی نشان گوهر