شمارهٔ ٨٠ - وله ایضاً
دوش بادی مشکبو آمد به هنگام سحرگفتم ای خرم نسیم از خلد میآیی مگر
کز عبیر تست عطر مجلس اصحاب دلوز غبار تست نور چشم ارباب نظر
گفت نی کز خلد زینسان خوش نفس نآید نسیمبر جناب سرور گردنکشان کردم گذر
صفدر مازندران افراسیاب گرد گیرآن بمردی در جهان چون رستم دستان سمر
خیر مقدم گفتمش چون از جنابت میرسیدای بتو شوقم چو الطاف تو بیش از حد و مر
نامه نامی از آنعالیجناب آورده بودروح را معنی آن در خور چو طوطی را شکر
نامه بود از راه معنی چون بدو در بنگریهست در جی پر لطایف هست در جی پر درر
چون بقعر بحر آن در غوص کردم بارهایافتم در کسوت وعظ اندر و چندین گهر
مشتمل بر قسر و قهر اهل طغیان دیدمشصورت و معنیش را چون ضبط کردم سر بسر
حق همیداند که تا من روی دوران دیده امنامدست از من بجز دین پروری کاردگر
من نیم در بند آسایش تو هم دانسته ئیکز برای نصرت دین بسته ام دائم کمر
نصرت اسلام و قهر کفر از آنسان کرده امکافرین گوید اگر بیند امام منتظر
صلح در بسته ام بگشاده ام در جنگ راز آنک از کافر نیاید هیچ صلحی معتبر
اعتماد جمله بر توفیق یزدانست و بسز آنکه توفیق است سوی فتح و نصرت راهبر
از مدد و از عدد بسیار ناید هیچ کارگر معاون می نگردد کردگار دادگر
بس که گردد لشکر بسیار از اندک منهزمدر صف هیجا چو بخشد ایزد قادر ظفر