شمارهٔ ٧٣ - قصیده
باد بهار میوزد از روی مرغزارجان تازه میکند نفس باد نو بهار
چون بوی عنبرست به دم خاک بوستانچون آب صندلست به رنگ آب جویبار
گر عکس آسمان نفتادست بر زمینچون آسمان زمین ز چه رو گشت مرغزار
زینسان که ابر میرود اندر هوای گلدانم که در ز دیده کند بر سرش نثار
باد بهار بین که چو فراش چست خاستبر دشت و کوه شد به گه صبح پی سپار
افکنده فرش دشت ز دیبای هفت رنگواندر کشیده اطلس خارا به کوهسار
لاله به زیر قطره شبنم چو ساغریستاز لعل آبدار پر از دُرّ شاهوار
سرو سهی به رقص و تمایل در آمدهستتا دست میزند ز سر خرمی چنار
چون گل شکفت اهل خرد را رسد که زودگلشن کند چو بلبل سرمست اختیار
وقت نشاط و موسم عیش است ساقیادرده شراب ناب علی رغم روزگار
تا در جناب حضرت شاهنشه جهانکالطاف او برون بود از حیز شمار
بوسم زمین به عزت و نوشم به کام دلوآنگه بخوانم ای نغزل عذب آبدار
ای در دلم ز عارض گلگونت خار خارهستم ز نور روی تو چون ذره بیقرار
جز قد خوشخرام تو سرو سهی که دیدکاو را بود ز سنبل و نسرین و لاله زار
سر تا قدم ز باده خوبیت هست مستجز نرگست که مینرهد یک دم از خمار
بر چین زلف شاموَشَت بادِ صبحدمگوئی گذار کرده که گشتهست مشکبار
بر کف به وقت گل بجز از جام مِیْ منهدر دل ز روزگار بجز خرمی مدار
در دور گل قیام مکن جز کنار آبکز کار آب صاف صفا گیرد آب کار
هنگام آن رسیده که ما هر دو سرخوشاندر پای گل نشسته نه مست و نه هوشیار
گویم بگیر ساغر مِیْ گوئیم بدهگوئی بگیر شکرِ لب گویمت بیار
منشین نهان به خانه که صحرا چنان شدهستکز شرم نزهتش نشود جنت آشکار
در حیرتم ز صحن چمن تا چه گویمشفردوس یا جمال تو یا بزم شهریار
شاه جهان طغای تمور خان که آفتاباندر پناه سایه چترش کند مدار
فخر شهان به افسر و اورنگ خسرویستوین هر دو را بود به سر و پاش افتخار
بگذشت توسنش سوی میدان آسماننعلی فکنده بر سر راه از زر عیار
کردند نام آن مه نو کز پی شرفگوش سپهر ساخت از آن نعل گوشوار
بحر محیط با همه آبی که اندروستیک بار اگر بر او سپه شه کند گذار
این قبه زبرجدی از نُه به دَه رسداز بس که از محیط رود بر فلک غبار
گر ظلم را ز باغ جهان آرزو دهداز دست عدل شه نخورد غیر کوکنار
گر بنگرد به خشم سوی هشتم آسمانبیرون جهد ثوابت ازو چون شرر ز نار
هر گه میان ببست به زنار دشمنشوآن کز ردای دوستی او کند شعار
گردد ز فر شاه جهان دوست تاجدارو آنکس که دشمنی کندش گشت تاج دار
شاها توئی که جنبش دوران به صد قراننارد یکی نظیر تو از هفت و از چهار
از یمن مدح تست که ابن یمین مدامباشد ز عقد گوهر شهوار با یسار
بنده است روزگار ترا و به غیر اوهستند بندگان تو افزون ز صد هزار
تا کی به روزگار ستمگر سپاریامزین جمله بندگان به یکی دیگرم سپار
بادا بنای قصر کمال هنروریتایمن ز نقص و عیب جو این نیلگون حصار