گنج

شمارهٔ ٧٠ - وله ایضاً در مدح امیر یحیی

یکچند بکام دلم ایام زمان دادتا عاقبتم قبله اقبال نشان داد
المنه لله که مرا درگه پیریلطف ازلی بار دگر بخت جوان داد
اینست جوانبختی من کین فلک پیرتوفیق زمین بوس سرافراز جهان داد
سلطان فلک مرتبه یحیی که نشانیاز رفعت حالش بحقیقت نتوان داد
برتر ز فلک وهم بسی سال سفر کردآخر خبر از پایه قدرش نتوان داد
طبعش بکرم ابر بهار است ولیکنزر وقت سخا بر صفت باد خزان داد
عدلش به دل کینه ور گرگ ستمگردر پرورش بره نر مهر شبان داد
سیمرغ فلک را ملک از سکه عدلشدر گوشه وطن بر صفت زاغ کمان داد
بدخواه وی از آتش غم تشنه جگر بودآبش فلک از چشمه شمشیر و سنان داد
ای سرور عالم ز معالی و جلالتآن رتبه که جستی ز خدا بیش از آن داد
رازی که پس پرده زنگاری چرخ استآئینه رأیت خبر از جمله عیان داد
دایم ز خطای فلک ایمن بود آنکسکورا زحوادث کرمت خط امان داد
با تربیت عدل تو نشگفت که گویندمهتاب بکتان و قصب تاب و توان داد
شمشیر تو برندگی تیغ اجل کردگوئی که طبیعت گهرش از دبران داد
برنده چنین تیغ تو زانست که چرخشاز سنگ سیاه دل اعدات فسان داد
در معرکه از غرش کوست بدل خصمچون رایت خفاق تو هیبت خفقان داد
خصم تو در آتشکده یعنی جگر خویشسیاف صفت تیغ ترا آب روان داد
ای سایه حق یکدمه انعام تو نبودهر نقد که خورشید همه عمر بکان داد
هر کس که ترا دست ببوسید چو خاتمبر تخت زرش بخت نگین وار مکان داد
امروز در آفاق بسی خلق که خود راشهرت بثنا گوئی تو شاهنشان داد
اما تو بانصاف نگه کن که از آنهاجز ابن یمین کیست که او داد بیان داد
توهم بدهش داد که فهرست سعاداتاینست که گویند فلان داد فلان داد
از داد تو جان تازه شدست اهل جهانرازان دم که بتو خالق جان ملک جهان داد
تا هست جهان جان تو بادا و بود ز آنکاز بهر به افتاد جهان حق بتو جان داد