شمارهٔ ۶٩ - ایضاً له
یا رب از من خبری سوی خراسان که بردقصه درد دل من سوی درمان که برد
سخن ذره که گوید بر خورشید فلکناله بلبل شیدا بگلستان که برد
کس ندانم که رساند بر جانان سخنماز گدائی سخنی بر در سلطان که برد
زلف او را چو پریشانی خود هست تمامپیش او نام دل زار پریشان که برد
جان من تشنه و لعل لب او آب حیاتتشنه ئی را بلب چشمه حیوان که برد
یوسف است او و من اندرغم او یعقوبمسوز یعقوب سوی یوسف کنعان که برد
جان فرستاد می ایکاش کسی میبردیتحفه ئی سخت حقیر ست بجانان که برد
گیرم احوال دلم دوست رساند بر دوستوصف شوقم بر آن منبع حیوان که برد
آنگه از روح قدس عقل بخلوت پرسیدکز شرف ره بسوی ذروه کیوان که برد
روح قدسی زسر حیرت و دانش گفتشآصف عهد یمین دول است آن که برد
آنکه جز دست و دل او بگه جودو کرممی ندانم بجهان آب یم وکان که برد
بارز دفتر دیوان وجود است ار نییاد دفتر که کند راه بدیوان که برد
خاطر او بگه فکر برد راه بغیبراه دشوار بجز خاطرش آسان که برد
صاحبا چون صفت قصر معا لیت رودنام این طارم فیروزه گردان که برد
شعر نزد تو فرستادم وعقلم میگفترشحه کوزه سوی لجه عمان که برد
این ثنا رفع همیکردم و عقلم میگفتشرم بادت پسرا زیره بکرمان که برد
با همه نضرت و سیرابی گلهای بهشتشاخ خضرای دمن تحفه برضوان که برد
تو سلیمانی ومن مورم و جز مور ضعیفنزل پای ملخی نزد سلیمان که برد
بیتو زندان بودم گر همه باغ ارم استبهر گل گر نبود راه ببستان که برد
خود گرفتم من اگر در خور زندان بودممفلسی را چو من ای خواجه بزندان که برد
گر مرا جان و دل اندر سر کار تو رودبا تو ایجان و دلم نام دل و جان که برد
بر دعا ختم کن ای ابن یمین بیش مگوینطق باقل بفصاحت بر سبحان که برد
خود گرفتم سخنت هست همه سحر حلالسحر آخر بسوی موسی عمران که برد
بادت از دور فلک عمر در اقبال فزونخود بیندیش که تا راه بدوران که برد