شمارهٔ ۶١ - ایضاً قصیده در مدح تاج الدین علی
صبح صادق بیرق نور از افق چون برکشیدخسرو سیارگان از باختر لشکر کشید
شاه ترک از باختر با تیغ زرین حمله کردرای هند از رأی او رایت سوی خاور کشید
شد روان کشتی برود نیل چون ملاح غیببادبان از پرنیان زرنگارش در کشید
نو عروس گلعذار طارم نیلوفریاز حریر زرکش اندر فرق سر معجر کشید
دختران سبز پوش حجله زربفت رابر مثال مادران در سیمگون چادر کشید
هر زمان صورتگر فکرت بنوک کلک صنعبر حریر نیل پیکر صورتی دیگر کشید
با خرد گفتم چه حالست اینکه آئین بند لطفچارطاق آسمانرا در زر و زیور کشید
گفت کاین بهر تفرج همت دارای ملکدامن رفعت مگر خواهد بر این منظر کشید
همت او چون قدم در عالم مینا نهدخواهد اندر پای او دیبای زرد زر کشید
باز گفتم کیست بر روی زمین امروز آنکهمت او پا تواند ز آسمان برتر کشید
گفت ملک آرای عالم آنکه رایش خط نسخبی قلم بر لوح سیمین مه انور کشید
بحر جود و کان احسان تاج ملک و دین علیآنکه در مردی و رادی نام چون حیدر کشید
آنک اعدا میکشند از رمح او در روز کینآنکه شب دیو از مسیر پیلک اختر کشید
غنچه و بید از برای قتل بدخواهان اوآن بطوع طبع پیکان ساخت وین خنجر کشید
زو عدو ور خود بود در حصن هفت او رای چرخآن کشد کز دست حیدر مالک خیبر کشید
هر کجا نمرود فعلی میکشد در عهد اوآن خلاقت کز خلیل الله بت آزر کشید
سرکشی ناید ز خصمش ز آنکه چرخ چنبریگردنش را چون رسن در حلقه چنبر کشید
از طریق خاصیت گشتست حرز ملک و دینهر رقم کو بر رخ کافور از عنبر کشید
بره را همچون سگ چوپان نگهبان گشت گرگعدل او تا خط بطلان ظلم را بر سرکشید
خصمش از بحرین چشم خویشتن غواص وارتا نثار خاک پای او کند گوهر کشید
سعی باطل کرد آن کز مصر سوی سبزواربا وجود لفظ شیرینکار او شکر کشید
خسروا منشی گردون استفادت میکندزین رقم کابن یمین بهر تو در دفتر کشید
گر چه میگوید خرد کاین نیست یکسر بار دلکو بعالی درگه دارای بحر و بر کشید
لیک باید ز او تحمل کردنت از بهر آنکرنج ارباب هنر دائم هنر پرور کشید
بر دعا خواهم ثنا را ختم کردن بعد ازینز آنکه ابرامم ز حد بگذشت و دور اندرکشید
تا کسی در دار دنیا هرچه کرد از خیر و شردر سرابستان عقبی بایدش کیفر کشید
در سرا بستان دنیا شاد باش و دوستکامز آنکه دشمن رخت هستی زین سرا بر در کشید