گنج

شمارهٔ ۶٠ - ایضاً له قصیده در مدح طغاتیمور خان

صبح سعادت از افق خرمی دمیدساقی بیار باده که وقت طرب رسید
خیز آتش گداخته در آب بسته ریزیعنی که آبگینه ملون کن از نبید
بهر گشاد کار بده جام خوشگوارقفل مراد را نبود همچو می کلید
دانی که برد سود ز بازار روزگارآنکو فروخت انده و شادی دل خرید
برنه بدست ابن یمین جام خسرویکزوی شود چو لاله رخ همچو شنبلید
تا درکشد بدولت شاهنشه جهانکآنرا کسی دگر نتواند چو او کشید
شاه جهان طغایتمورخان که آسمانهر چند گشت گرد زمین مثل او ندید
مانند خضر زنده جاوید ماند آنکز آبحیات رأفت او شربتی چشید
گر خصم او ز اطلس گردون لباس کردمانند کرم قز کفن خویشتن تنید
در باغ ملک چون گل اقبال او شکفتپشت عدو بنفشه وش از بار غم خمید
هر کو بساط حضرت میمونش بوسه دادو آن پرسش و نوازش دلجوی او شنید
از شوق شکر سخن دلگشای اوطوطی جانش از قفس تن برون پرید
نرد مراد باختن آغاز کرد خصمچون کم زد او اول ازو مهره باز چید
پرواز باز رایت او دشمنی که دیددر گوشه همچو زاغ کمان بایدش خزید
چون از صفای رأی وی آگاه گشت صبحزد آه سرد از حسد و پیرهن درید
آمد بجوش خون عدوش و بسر نرفتگفتی که موی او چو زرو خونش برمکید
شاها ز یمن عدل تو امروز در جهانآن شد که گرگ از نظر میش می رمید
تا در پناه دولت بیدار تست ملکدر خواب رفت فتنه و آشوب آرمید
چندان ز بحر دست تو شد ابر شرمسارکزوی بجای خوی همه آب حیا چکید
از باغ ملک بوی بهی خاست لاجرمهمچون انار خصم ترا دل ز غم کفید
زلف عروس ملک تو کش نام پرچم استحبل الله است کش نتواند کسی برید
ز آواز کوس و طبل تو بدخواه را برزمدیدم که دل چو رایت خفاق میطپید
شاها کمینه بنده میمون جناب توکز کاینات حضرت عالیت را گزید
شیرین نکرد از عسل روزگار کامتا کی زمانه منج صفت خواهدش گزید
وقتست اگر برین دل رنجور ناتوانخواهد نسیم گلشن الطاف او وزید
تا ماه و آفتاب برین کاخ زر نگارخواهند روز و شب ز پی یکدگر دوید
عمر تو همچو ماه نو ای آفتاب ملکبادا اگر چه قافیه دالست بر مزید