شمارهٔ ۵٩ - قصیده در مدح علاءالدین محمد هندو وزیر
صبا بهر شکن از زلف او که تاب دهدشکست عنبر سارا و مشک ناب دهد
نگار من چو بعزم صبوح برخیزدزمانه چهره بمهر سپهر تاب دهد
چو می بنوشد و خوی بر رخش پدید آیدچنان بود که سمن را بشبنم آب دهد
عرق بگرد رخش چونگلاب بر گل تربلی شگفت نباشد که گل گلاب دهد
ز شرم تاب رخش چون نقاب بربنددرخش اگر چه که تاب از پس نقاب دهد
مشام جان شود از زلف دوست مشک آگینعلی الخصوص که باد صباش تاب دهد
منم که ساقی عشقش مرا بهر مجلسزخون دیده شراب از جگر کباب دهد
خمار آن لب شیرین هنوز در سر ماستاز آن خمار خلاصم مگر شراب دهد
شگفتم آید از آن آب زندگانی خویشکه وعده ها همه بر شیوه سراب دهد
جز آب و آتش چشم و دلم ندید کسیکه هیچ آب بهیچ آتش التهاب دهد
عتاب میکند آن سیمبر چو میداندکه گوشمال دل عاشقان عتاب دهد
خراج صبر مجوی از دلم که در عالمکسی خراج ندیدم که از خراب دهد
پری رخا ز تو خورشید چشم آن داردکه روی تو بخودش راه انتساب دهد
ولی روی تو آنگاه نسبتی گیردکه بوسه بر قدم آن فلک جناب دهد
وزیر شاه نشان آصف سلیمان فرکه آسمانش لقب مالک الرقاب دهد
علاء دولت و دین هندوی مبارک رأیکه تیغ او ز رقاب عدو قراب دهد
بعین عدل اگر بنگرد بسوی فلکفلک رعایت کتان بماهتاب دهد
همای رایت عدلش چو بال بگشایدغراب را خورش از سینه عقاب دهد
کنون شبانی عدلش بدان مثابه رسیدکه شیر بره ز پستان شیر غاب دهد
سموم هیبت او گرگذر کند بر آبصدف ز سورت او گوهر مذاب دهد
زمانه در صف هیجا بآب شیرینشز کاسه سر بدخواه او حباب دهد
سزای دشمن او نیزه میتواند داداز آنکه مالش دیو لعین شهاب دهد
چو میخ سرزنش از بسکه یافت دشمن اوسزد که گردن ازین پس فرا طناب دهد
جهان پناه وزیرا توئی که همت توببحر و کان ز دل و دست خود نصاب دهد
عرق شناس ز شرم سخات فیضی راکه از مسام بهر موسمی سحاب دهد
خدایگانا دانی که بحر خاطر منچو فکر موج زند لؤلؤ خوشاب دهد
اگر چه گفت بخیل از سر غرور که نیستبجز صدا که مرا در سخن جواب دهد
ولیک تربیت ار یابد از تو ابن یمینجواب را چو خطاب تو مستطاب دهد
همیشه تا ز پی زینت جهان خورشیدجمال چهره ازین نیلگون حجاب دهد
صفای رأی تو در زینت جهان باداچنانک ذره او تاب آفتاب دهد