شمارهٔ ۵٨ - وله در مدح طغا یتمور خان
شاه جهان چو پای فرا پیش صف نهاددشمن برای تیر وی از جان هدف نهاد
دارای دین طغایتمور خان که بر دلشایزد بروز کین رقم لاتخف نهاد
از زخم تیر کرد عدو را چو خارپشتوانگه سرش بسینه درون چون کشف نهاد
در عهدش آنکه داشت بیکجو ستم روادر زیر چوب معدلتش تن چو کف نهاد
بر روی ماه شحنه انصاف و عدل اواز شبروی شناس که داغ کلف نهاد
قصر جلال اوست مگر حصن آسمانکاستاد صنعش از مه و از خور شرف نهاد
هر روز رتبتی زبر رتبتیش دادآنکس که در بهشت غرف بر غرف نهاد
طبع جواد اوست که بر خود فریضه کرداحیاء سنت کرمی کش سلف نهاد
تشبیه ابر چون بکف او کنم که ابریکسر بنای بخشش خود بر صلف نهاد
در یکزمان بداد کفش هر ذخیره ئیکآنرا بصد قران فلک اندرکنف نهاد
از بیهشی مگر فلک عاق مدتیتیغ مراد در کف هر ناخلف نهاد
امروز با هش آمد و بر دل ز مهر اوصد مهر دوستداری و داغ شعف نهاد
گر خواست ورنه خاک کف پاش بوسه دادآن کش زمانه سرور و صاحب طرف نهاد
شاها کف تو وقت سخا بر سر آمدستاز بحر بهر آن خردش نام کف نهاد
دریا شنید قصه در پاشی کفتبر روی خود ز خجلت جود تو کف نهاد
در آرزوی تاج تو شد گوهری نفیسهر قطره ئی که ابر درون صدف نهاد
تشبیه آفتاب برأیت کسی که کردپهلوی جام جم قدحی از خزف نهاد
نالان چو نای خصم تو شد ز آنکه نامرادگردن به پیش سیلی دوران چو دف نهاد
ماهی فزون نیافت فلک مدت حیاتخصم ترا از آنش میان منتصف نهاد
برجان بنده ابن یمین گر چه مدتیایام درد فرقت و داغ اسف نهاد
اما سپاس حق که قضا باز بر سرشافسر ز خاک پای تو بهر شرف نهاد
بهر نثار گر چه نبودش زری از آنکزین پیش رندوش همه را در تلف نهاد
اما ز بحر خاطر خود دانه های دردر بندگی شاه برسم تحف نهاد
طبعش چو داد زینت بزم مدایحتبر هر طرف ز صنعت خود صد طرف نهاد
تا در میان خلق بود آنکه مصطفیاحکام انبیا همه برطرف رف نهاد
پیش خدای عرش ترا دستگیر بادشاهی که پای بر سر خاک نجف نهاد