گنج

شمارهٔ ۵۶ - قصیده در مدح امیر تالش

شاد باش ای دل که بختت پیشوایی می‌کندسوی نویین جهانت رهنمایی می‌کند
خسرو خسرو نشان تالش که از بهر خدایاهل دانش را به مردی کدخدایی می‌کند
آن سرافرازی که خاک پای گردون‌سای اواز شرف در چشم اختر توتیایی می‌کند
و آنک شمع خاوری از رأی او پروانه‌ای‌ستکاندرین منظر همیشه روشنایی می‌کند
آفتاب از بندگان رأی ملک‌آرای اوستزان برین تخت زمرد پادشایی می‌کند
با درون آزردگان صدمت گردون دونلطف روح‌افزاش کار مومیایی می‌کند
از نسیم لطف او باد بهاری شمه‌ای‌ستزان سبب در صحن بستان عطرسایی می‌کند
نفحه اخلاق او در چین ز خون سوختهدر میان نافه‌ها مشک ختایی می‌کند
خسرو سیارگان را ملک حسن اندر زوالزان همی‌افتد که با وی خودنمایی می‌کند
چون ید بیضا نماید از هنر در روز رزمرنگ لعل دشمنان را کهربایی می‌کند
روز کین چون تیغ او بیگانگی دید از غلافبا رقاب دشمنانش آشنایی می‌کند
گردد اندر روز رزمش شیر شرزه پایمالزانک گُرزِ گاوسارش سرگرایی می‌کند
تیغ میناگون گوهردار او هنگام رزمنیزهٔ بی‌جان به دستش اژدهایی می‌کند
گر سموم عنف او بر آب حیوان بگذردآب حیوان همچو آتش جان‌گزایی می‌کند
ور نسیمی از ریاض لطفش آید در جهانچون دم عیسی مریم جان‌فزایی میکند
ابر می‌خواهد ز دریای کفش دایم عطاآن همه شور و فغان از بی‌نوایی می‌کند
گرچه ناید از مسام ابر جز آب حیاتبا کفش گر در چکاند بی‌حیایی می‌کند
با وجود خاک پایش مر فلک را مشتریمشتری گر می‌شود از بی‌بهایی می‌کند
خواست دشمن تا شود چون او به کام دوستانخود نمی‌داند که آن لطف خدایی می‌کند
خسروا ابن یمین بر گلبن اوصاف توهمچو بلبل روز و شب مدحت‌سرایی می‌کند
از قبولت زیوری گر یافت فکر بکر منشد به خوبی شُهره و اکنون دلربایی می‌کند
تیر گردون در کمان باشد ز رشک خاطرمگرچه با من گه‌گهی لطفی ریایی می‌کند
هرکه را آیینهٔ دل زنگ محنت یافتستصیقل الطاف او محنت‌زدایی می‌کند
بر درت گردون کمر بسته غلام ازرقستحمله زن بر وی که با من بی‌وفایی می‌کند
خسروا عمرت مخلد باد و کارت بر مرادخود چنین باشد چو بختت پیشوایی می‌کند