گنج

شمارهٔ ۵۵ - قصیده در مدح طغا یتمور خان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اندراورد۲۳ بیت
شاه جهان چو رخش بمیدان در آوردمه را چو گوی درخم چوگان در آورد
آنشاه دین پناه که ارباب کفر راتیغش بعنف از در ایمان در آورد
نوشیروان و حاتم و داد و دهش ولیکدر کینه رسم رستم دستان در آورد
شاهی که از هوای عدم باز همتشسیمرغ را بیک لگد آسان در آورد
گردد پیاده ابلق گردون سوار چرخچون پا باسب بر سر میدان در آورد
اعداش را زمانه بخونابه سرشکهر دم چو قوم نوح بطوفان در آورد
گر باشدش عنایت او کاه و دانه رااز سنبله بخرمن دهقان در آورد
نسر سپهر اگر چه که طایر بود و لیکتیر شه از هواش به پیکان در آورد
رسمی که دین و ملک برونق از آن شودشاه جهان طغایتمور خان در آورد
شاهی که آفتاب بود بر اسد سوارهنگام کین چو پای بیکران در آورد
شاها نسیم گلشن خلق تو مرده راهمچون دم مسیح بتن جان در آورد
با ابر در فشان کفش طالب گهرکشتی چرا بلجه عمان در آورد
با تاج گردد از تو چو طاوس هر که سرقمری صفت بر بقه فرمان در آورد
خصمت چو یوسف ار چه که باشد عزیز مصرقهر تو خوارش از در زندان در آورد
شاید که از حمل شه انجم چو مطبخیبر سر بگاه بزم تو بریان در آورد
خورشید رأی تست که در سایه سپهرصد روشنی بکار خراسان در آورد
چون حلقه بر درست خرد از دماغ آنگر مثل او بحیز امکان در آورد
در بارگاه جاه تو روزی که مدحتیابن یمین برسم ثنا خوان در آورد
منشی چرخ اگر شنود نام عذب اورنج دلش بناله و افغان در آورد
با اینهمه چو بر تو سخن عرضه میکندماند بدانکه زیره بکرمان در آورد
بپذیر نقدش ار چه که قلبست از آنکه مورپای ملخ به پیش سلیمان در آورد
چندانک در زمانه شب و روز را فلکدر طی سال و ماه بدوران در آورد
بادا مدار روز و شب و سال و مه چنانکاینت مراد دل ز پی آن درآورد