شمارهٔ ۴٩ - قصیده
خبری سوی نگارم بخراسان که بردقصه ذره بدرگاه خور آسان که برد
بسوی یوسف مصری که چو جانست عزیزخبر سوخته کوره کنعان که برد
قصه من که تواند که بر او برخواندور بخواند ورقی چند بپایان که برد
یا از آن مهر که در جان من از جانانستبهمان مهر و نشانی سوی جانان که برد
از سکندر خبر آنکه جگر تشنه بماندبخضر برطرف چشمه حیوان که برد
ز آنکه در مرکز غم نقطه صفت ماند سخنبمحیطی که بود منزل کیوان که برد
ناله بلبل دلسوخته در بند قفسصبحدم موسم گل سوی گلستان که برد
این نه دردیست که پنهان بتوان داشتنشور ازین در گذرد راه به درمان که برد
بیتو آنرا که اقالیم جهان زندانستچون شود شیفته دیوانه بزندان که برد
غم دلبندم و سودای جگرگوشه مراهست جائی که در آن راه با مکان که برد
قره العین من ای جان و جهان محمودصبر را روز جدائی ز تو فرمان که برد
ساعتی نیست که یاد تو مرا همدم نیستاز تو خود نام فراموشی و نسیان که برد
گفت گردون چو مرا بار غمت بر جان دیدجز تو ای شیفته این بار فراوان که برد
بدعای من اگر چند زغم گریانمرقم شادی از آن چهره خندان که برد
جز من و جز تو بدستوری دستور جهانگوی فضل و هنر از اهل خراسان که برد